خرید بک لینک
اول: اینقدر هرجا نشستم و پاشدم گفتم فاطمه خانومم اینطوری فاطمه خانومم اونطوری بعد از زایمان می آمدند پیشم میگفتند فاطمه خانوم خوب میشه و من از هفت دولت آزاد گیج از دردهای کشیده فقط میخندیدم و میگفتم فاطمه نیست دیگه رقیه خانوم... دوم: نشستیم و پا شدیم روایت خواندند که رقیه بنت الحسین سند ندارد!سوم: ا

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

برای همه خواستم...

هیچگاه چنان درگیر خواستهایشان نباشند که میان روضه ی حسین رویشان بشود برای حسین گریه نکنند...

رویشان بشود میان روضه ی مادر چادرش را بهانه کنند که خدا خواستشان را بخواهد...

از این بلا بزرگتر برای ما نیست...بلایی که من در آن ام..


و برای تو...خواستم زنده بمانی تا ابد...برای حسین...

پی نوشت موقت به جهت غلط املایی!: جریان گرسنه ای ک کتاب فروشی ها را کباب فروشی میبیند! من هم مثلا از شدت شب زنده داری و صیام و اینها!

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

شبی که بسیار یاد زهرا(س) کردی...مثل او کم خوردی و نوشیدی و دخترت را امر کردی...همه را بیدار کردی-کلون در، مرغابی ها، درختها...- خوب و بد را به مسجد آوردی...همه را زنده دار قدر کردی...درست مانند جانت،فاطمه...

امیر المومنین(ع): فاطمه (س) نمیگذاشت کسی از اهل خانه در شب های قدر به خواب رود و به آنان غذای کم میداد...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

هزار بار بالا و پایین کردم...چپ و راست...من بطور دقیق هیچ ندارم مقابل تو رو کنم.

یک زمانی غم اربابم بود...اشکهایی که میریختم...آن هم دیگر نیست...

بیا...عزیز ترینم...لک العتبی حتی ترضی...من مستحق بدتر از توانم در بلا هستم...

تو چقدر مهربانی...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

نه ماهه شدی... اندازه ی زمانی که با من زندگی کردی را حالا تنها توی دنیای سخت خودت نفس کشیده ای...تا شش ماهگیت هرروز صبح که از خواب بلند میشدم میدویدم سمت دستشویی، سر کلاسهای دانشگاه حالم بد میشد رویم نمیشد بلند شوم بروم بیرون! از چهار ماهگیت دو ماه فقط خوابیدم، اجازه نداشتم بلند شوم! هفت ماهه که بود

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

یک چیزی رفته توی چشمم، پلکهایم که بسته میشوند اشکهایم بریزد چشمهایم درد میگرد...بعد یکهو به خودم میگویم بیخیال بابا، دنیا که تموم نشده! نمیدانم این جمله از کجا درآمده، بی محتوا نیست؟هست! کم هم نه. آدم دنیایش تمام شود که غمش نمیماند این دیگر چه اصطلاح مزخرف بی مایه ایست که وقت غم میگوییم... آدم ها تو

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

-طفل معصوم سرخ شده از گرما، مگه واجبه؟!* دخترم...ما اگر زنده ایم به عقیده ی مان زنده ایم، من برای خیلی از کارهایی که کرده ام، خیلی از کارهایی که باید میکردم و کوتاهی کرده ام، شرمنده ی تو هستم، دعا میکنم خدا توانم بدهد پا به پای بززگ شدنت یزرگ شوم تا تو را کوچک تربیت نکنم... اما هیچوقت پشیمان تلاشهای

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست

کز تو به دیگران نتوان برد داوری...


. آمدم بنویسم از کمترین لذتهای مادری محرومم، این را دیدم...

پی نوشت: ممنونم از احوالپرسی ها...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:25

صفحه بندی